+ - x
 » از همین شاعر
1 صبر سنگ
2 دیدار تلخ
3 دعوت
4 پاییز
5 راز من
6 شراب و خون
7 اندوه
8 آیینه شکسته
9 دختر و بهار
10 مهمان

 » بیشتر بخوانید...
 اشتباه باور
 چو با ما یار ما امروز جفتست
 مست مستم لیک مستی دیگرم
 زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
 عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
 تشنه
 دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بود
 آن را که در آخرش خری هست
 کنفرانس لندن
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

آرزویی است مرا در دل
که روان سوزد و جان کاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشک و فغان خواهد
بخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایه آزارش
شب در اعماق سیاهی ها
مه چو در هاله راز آید
نگران دیده به ره دارم
شاید آن گمشده باز آید
سایه ای تا که به در افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سایه
خیره گردم به در دیگر
همه شب در دل این بستر
جانم آن گمشده را جوید
زین همه کوشش بی حاصل
عقل سرگشته به من گوید
زن بدبخت دل افسرده
ببر از یاد دمی او را
این خطا بود که ره دادی
به دل آن عاشق بد خو را
آن کسی را که تو می جویی
کی خیال تو به سر دارد
بس کن این ناله و زاری را
بس کن او یار دگر دارد
لیکن این قصه که میگوید
کی به نرمی رودم در گوش
نشود هیچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
میروم تا که عیان سازم
راز این خواهش سوزان را
نتوانم که برم از یاد
هرگز آن مرد هوسران را
شمع ‚ ای شمع چه میخندی؟
به شب تیره خاموشم
بخدا مردم از این حسرت
که چرا نیست ...


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *