+ - x
 » از همین شاعر
1 دعوت
2 دریایی
3 خسته
4 بازگشت
5 یادی از گذشته
6 نقش پنهان
7 پاییز
8 بیمار
9 وداع
10 مهمان

 » بیشتر بخوانید...
 نیم شب از عشق تا دانی چه می گوید خروس
 مرا پرسی که چونی بین که چونم
 یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی
 خاطره باغ
 ساقیا ساقیا روا داری
 مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
 در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
 حالا و همیشه
 از بودنی ایدوست چه داری تیمار
 این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه ست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد
می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ‚ خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *