+ - x
 » از همین شاعر
1 مردی
2 پیش از شیوع چشم تو اینجا اجل نبود
3 یک کوچه ی باران زده...
4 چادر فیروزه ای هر باربر سر کن بهار
5 باغ قالی
6 مثل یک شیشه ی پاک یکدل از دستم افتاد
7 شهری گم شده است
8 آوازش را تکانده بود
9 می وزد باد
10 جرقه ها

 » بیشتر بخوانید...
 کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
 ربود عقل و دلم را جمال آن عربی
 از آمدنم نبود گردون را سود
 عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیری
 فساد عصر حاضر آشکار است
 خسته
 راه گم کرده و با رویی چو ماه آمده ای
 ای شاه عرب میر عجم سرور اعلی
 سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پیر مردان به پیشانی صافت می نگرند

و به روزهای اندکِ در پیش رو

و نو جوانان ناخن هایشان را می جوند بر سر راه

به حافظه جمعی راه می یابی

چون دوره ای طلایی

که وادی های آفت زده را اشغال می کند



من اما ترا

از میان سنگریزه های یک ساحل برگزیده ام

از میان جواهری که در این جهان

خورشید بر آنها می تابد



در میان مادیان های سطوح مرتفع

آفتاب پوست ترا برگزیده است

وستاره های شب در موهای گردن تو گیر کرده اند

وقتی از آسمان می افتاده اند

در میان مادیان های دشت

یال های خروشان تو به بیابان می کشد سوارکاران نظر باز را



دست زدن به پستان هایت در چادر سردار

این بود چیزیکه در سر من بود

و شب های بی شماری ستاره های لرزان مرا دیده بودند

نزدیک چادر ها

و مرگ پاسبان زن

در قبیله بود



روز ها می رفتند یکی پی دیگر

از گستره فصل گرما

و آن روزی نزدیک میشد که روی تپه نزدیک

برف می نشست بر جای خالی چادرها

آه فصل سرما

برای چی فرا می رسی؟ و با منظر های پربرف مرا از چهار جهت می آزاری؟

فصل سرما روی شاخه ها و شانه های من سنگینی می کند

و آسمان در افق دور به زمین می پیوندد با تاریک ترین لکه ها

و چادرها برداشته می شوند یکایک از چشم اندازها



نشسته ای در میان قبیله ای

روی زانوی مردی که بروت های چنگ چنگش اسباب بازی تو اند

و دست های کوچکت را تحریک می کنند

دست هایی که برای روزهای بد پولاد اند و پتک

بازی می کنند با موهایت و حس می کنند مایملک شان را

قبیله را در مشت هایش می فشرد و با مشت های گره کرده گرداگرد چادرها است

و انگشت سبابه اش همواره به سمت یک هدف دور است

و انگشت سبابه او مسیر کاروان ها را نشان می دهد

خط می کشد روی زمین و شترها و گوسفندان

از درون همین شیار ها می گذرند

مردی که در سینه سختش چون گل کوهی بالیدی

و از باد ها نلرزیدی

مردی که با تو

در میان چنگ عقاب و دندان گرگ و هجوم امراض زیست



حالا با سینه های برجسته ایستاده ای در میان رمه

با تنی چون سنگ دور از گزند

و به گوسفندانی چشم دوخته یی که بر ماده ها سوار می شوند

پیرمردان به تو نگاه می کنند و به روزهای اندک در پیش رو

و می لرزند



من نخستین بار با چشمان تو

در کنار رودخانه ای برخوردم

من در کنار همان رودخانه

آواز فلزات و مهره هایت را شنیدم

و تو به من نگاه کردی

آن گونه که به آدم های همه قریه های سر راه

اما من چون انسان اولیه

به نخستین چیز سر راهم می نگریستم

در کنار رودخانه ای که مردان زیادی را خفه کرده بود

رودخانه ای که قریه های زیادی را هل داده بودند سیلاب ها

با گهواره های کودک نوزاد و پارچه های آلوده به خون باکره گی

و پیر مردان سالخورده

و چشمه ها به آن می پیوستند هنوز با خاطرات آسمان و اعماق کوه

از چشمان سیاه تو در لب این رودخانه ترسیدم



در یکی از روز های بهار

با سگ هایی که پارس می کردند برای رمه و شترهای گران بار

رسیدی به قریه من



به دور اجاق های ویران

و خاکستر

برف نشسته است جای چادر ها


تا کنون ۵ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

بل:

بددددددددددددددددددددددددددددددددددد




سنا :

حق با بل است




نگار :

ااااااااحححححححححححححححححححححححح
ححححححححححححححححححححح....

پاسخ
نظر دادن اینطوری نیست دوست عزیزم! تمام دیزاین صفحه را به هم ریختید با همین تک نظرتان.

مسعود ع.
مدیریت پنجره



ترلان پروانه:

به زحمت میگم بده




بهنوش بختیاری:

خوبه حالت خوبه ترلان جان حق با سنااست




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *