+ - x
 » از همین شاعر
1 زندگی خار و خشت میخواهد
2 حرفی نگفته دارم از روز آشنایی
3 شوهرم قریه دار کوچه ماست
4 یک هفته شده مرا پریشان کردی
5 امشب که گریه کردم بغض ترا عزیزم
6 رازی میان سینه ء من خار گشته است
7 بعد از هزار سال دلم را بلد نشد
8 با غروب نگهش آمد و طوفانم کرد
9 تا که رفتی از برم حتی جهانم گریه کرد
10 ساعتی خندید با خود از دم ِ یك روسپی

 » بیشتر بخوانید...
 به ما ای لاله خود را وانمودی
 گفتی که: « در چه کاری؟ » با تو چه کار ماند؟
 باغ است و بهار و سرو عالی
 روی تو جان جانست از جان نهان مدارش
 من دوش به تازه عهد کردم
 بیا ای مونس جان های مستان
 ساقی و سردهی ز لب یارم آرزوست
 ز ما برگشتی و با گل فتادی
 بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن
 بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساعتی خندید با خود از دم ِ یك روسپی
بعد چیغی زد هراسان در غم یك روسپی

لحظه ی آیینه گشت و در نبودش خیره شد
بعد هم آلوده شد در عالم یك روسپی

هر شب و هر روز هر ساعت همیشه ... داد زد
در میان بازوان محكم یك روسپی

تا كه گژدم گشت نیشی زد به خویش و گریه كرد
بعد تصویری كشید از مرهم یك روسپی

مرگ هم سرگرم بازی در حدود شهر بود
بی رقم خندید در چشم نم یك روسپی

* * *

باز آذر شد تمام ماجرا ناگفته ماند
زاد روزم را به هم می زد غم یك روسپی



* آذر: ماه زاد روزم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *