+ - x
 » از همین شاعر
1 به دشمن آزادی زنان
2 ای دزدیده چشم از آهو
3 زندگی آخر سر آید بندگی در کار نیست
4 خبر داری که از غم آتشی آفروختم بی تو
5 عاشقم عاشق به رویت، گر نمی دانی بدان
6 دیوانه نمودم دل فرزانه خود را
7 ای درد تو آرام دل من
8 صدره در انتظارت تا پشت در دویدم
9 دور از رخت سرای درد است خانه من
10 یار از دل من خیر ندارد

 » بیشتر بخوانید...
 کوه نیم سنگ نیم چونک گدازان نشوم
 نپنداری که مرغ صبح خوانم
 بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی
 هر روز بامداد طلبکار ما تویی
 نا تسلیم
 شبی در بهار
 چه نزدیک است جان تو به جانم
 وقتت خوش ای حبیبی، بشنو بحق یاری
 پارسی
 می تلخی که تلخی ها بدو گردد همه شیرین

۴.۸
امتیاز: ۴.۸ | مجموع آراء: ۵

خبر داری که از غم آتشی آفروختم بی تو
در آن آتش سراندر پای خود را سوختم بی تو
به هر شهری هزاران ماهرو دیدم ولی ز آنها
به آن چشمت قسم، چشمان خود را دوختم بی تو
بتان سازند حیلتها که گردند آشنا با من
ولی من، گپ میان ما بماند، سوختم بی تو
پر است از اشک و از لخت جگر پیوسته دامانم
چقدر، ای مه ببین، لعل و گهر اندوختم بی تو
خریداران فراوانند و پر سرمایه، اما من
به چیزی جز خیالت خویش را نفروختم بی تو
مرا کشتند و از مهر تو روگردان نگردیدم
عزیزم، بین چه سان درس وفا آموختم بی تو
به لاهوتی سخن از مهربانی های تو گفتم
بدین سان پارگی های دلش را دوختم بی تو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *