+ - x
 » از همین شاعر
1 این بار دوم است
2 میز
3 بادراه
4 مرگ
5 بدرود
6 روی خودم تا شده ام
7 گورستان
8 عکس
9 حماقت
10 نگاهبان

 » بیشتر بخوانید...
 با جزئیات تازه یی برگشته بودم...
 خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود
 ای در طواف ماه تو ماه و سپهر مشتری
 برآن سرم که ز دامن برون کشم پا را
 ای شب خوش رو که تویی مهتر و سالار حبش
 ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمد
 بازرسید آن بت زیبای من
 آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت
 گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن
 چو یقین شده ست دل را که تو جان جان جانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

می گذارم تیمسار
باستاره ای که سرانجام می افتد
در پادگان خدا شود
چه فرقی می کند؟
می گذارم
سربازانی که چفیه سوغات می برند
بی خواهشی از جفتی ستاره ی ناقابل
لیلای شب های کوچه گردی خود باشند
چه فرقی می کند؟
اصلن ستاره هایم را به تو خواهم داد سرکار!
کتابم را بیاور و بگذار
تنها
حالی
در شعرهای تازه ام جا بیاورم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *