+ - x
 » از همین شاعر
1 افتادن از چشمهایت پاییز بود
2 دیگر از عبور در حاشیه خسته ام
3 کاغذ دیواری
4 عکس
5 تیمسار
6 زلزله
7 کی می آیی
8 گردن خم نمی کنم
9 مرگ
10 باد گاهی قدمش را به تماشا می برد

 » بیشتر بخوانید...
 بر فراز بلند ترین کوه رفتم
 ای جان، چندان خوبی، نوباوه ی یعقوبی
 فغان فغان که ببست آن نگار بار سفر
 تا آسمان دلش سر و سامان گرفته است
 روزی ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
 جانم به فدا بادا آن را که نمی گویم
 به جان عشق که از بهر عشق دانه و دام
 گلهای اطلسی
 صوفی بیا که آینه صافیست جام را
 بر گیر پیاله و سبو ای دلجوی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

و حالا خوب می دانم
خیابانی که در بن بست های خود فرو رفته ست
برای جستجوی نام خود از کوچه های تو به تو رفته ست
میان یک دو میدان هی به آزادی رسیدوانقلابی شد
خجالت می کشید از هر دو میدانی که در آنها فرو رفته ست
کنار هر حصاری آدمی فکری توقف کرد
خیابانی که از هر خانه ای با راهرو رفته ست
به این ادرس دم این بیت هم آمد نمی دانست
اسامی کوچه ها دارند اما رنگ و رو رفته ست
تمام شهر را با هر خیابانی برای پرس و جو می گشت
یکی می گفت:
از چپ
دیگری
از راست نه! از روبرو رفته ست
همان که نامش آزادی ست؟
خیلی عذرخواهی ازتمام عابران می کرد کو!؟ رفته ست؟
اگر ابروی بالا در نمی گیرد اگر ابری
تمام چشمها هستند تنها آبرو رفته ست
خیابان در تمام شهر تنها بود در می زد!
زنی از پشت در می گفت:
اینجا نیست او رفته ست!


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *