+ - x
 » از همین شاعر
1 پادگان
2 قاب
3 کبریت
4 بگذار برگردم!
5 عکس
6 گلهای اطلسی
7 این بار دوم است
8 باران
9 مرگ
10 افتادن از چشمهایت پاییز بود

 » بیشتر بخوانید...
 زهی بزم خداوندی زهی می های شاهانه
 نحن الی سیدنا راجعون
 در فروبند که ما عاشق این میکده ایم
 زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم
 از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا
 دل ما آتش و تن موج دودش
 مطربا اسرار ما را بازگو
 تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل
 من نیت آن کردم تا باشم سودایی
 من از عالم تو را تنها گزینم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در آسمان شهری که اینهمه فرتوت شد
چتر را که بر سر می گذارم
به آن روزهای روستا می رسم
به دختری که زیر باران خم می شد
برنج می کاشت
و ناگهان بانو شد
بانویی که زیر باران بلند مانده ست
و بارها به مردی که نامش را نمی دانست گفته ست:
چرا فرار؟
چرا چتر؟
تنها آدمهای آهنی در باران زنگ می زنند!


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *