+ - x
 » از همین شاعر
1 باد گاهی قدمش را به تماشا می برد
2 روی خودم تا شده ام
3 این بار دوم است
4 گلهای اطلسی
5 لالایی
6 گورستان
7 خیابان
8 پنجره
9 افتادن از چشمهایت پاییز بود
10 عکس

 » بیشتر بخوانید...
 صنما چگونه گویم که تو نور جان مایی
 نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم
 سبکتری تو از آن دم که می رسد ز صبا
 اگر پنهان بود پیدا من آن پیدای پنهانم
 امروز مستان را نگر در مست ما آویخته
 ای آتش خموش شده در میان دود
 اینقدر نقشی که گل کرد از نهان و فاش ما
 صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمد
 گم شدن در گم شدن دین منست
 برادران من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در آسمان شهری که اینهمه فرتوت شد
چتر را که بر سر می گذارم
به آن روزهای روستا می رسم
به دختری که زیر باران خم می شد
برنج می کاشت
و ناگهان بانو شد
بانویی که زیر باران بلند مانده ست
و بارها به مردی که نامش را نمی دانست گفته ست:
چرا فرار؟
چرا چتر؟
تنها آدمهای آهنی در باران زنگ می زنند!


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *