+ - x
 » از همین شاعر
1 کی می آیی
2 افتادن از چشمهایت پاییز بود
3 نگاهبان
4 بدرود
5 این بار دوم است
6 گردن خم نمی کنم
7 دیگر از عبور در حاشیه خسته ام
8 باران
9 لالایی
10 حماقت

 » بیشتر بخوانید...
 ز فهم دون نهادان گرچه دور است
 از دلم صورت آن خوب ختن می نرود
 خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد
 عشق شمس الدین است یا نور کف موسی است آن
 از محبت در جهان امروز يک نام است و بس
 خشم مرو خواجه! پشیمان شوی
 وطن
 جانا تویی کلیم و منم چون عصای تو
 جنازه های متحرک
 عالم بچشم راز بود نو بهار غيب

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

انگشتِ سبابه ام را چون سوالی برچفت می نشانم
در وازه را می گشایم
و در حیاتی قدیمی قدم می نهم
صدای غبار گرفته ی مردی می خواندَم
تا ایوان خانه می کشاندَم
و بر پله ها جای پای پیری از پوستم فرو می ریزد
دریچه را باز می کنم آرام
به آدمهای کهنه چشم می دوزم
صدای قاشق ها
سکوت چهره ها
و هیاهوی بی دهان مجسمه ها
ترسخورده باز می گردم
جای پایم اما از پله ها می رود بالا
تا صدای غبار گرفته ی مردی که در هفتاد سالگی من افتاد می خوانَدَم
این بار دوم است که می آیی...


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *