+ - x
 » از همین شاعر
1 بر سرمای درون
2 لعنت
3 احساس
4 بدرود
5 تردید
6 دیوارها
7 سرگذشت
8 شبانه
9 شبانه
10 سرود ابراهیم در آتش

 » بیشتر بخوانید...
 هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند
 دیوانه می رقصد
 وصال ما وصال اندر فراق است
 وداع
 به دل گفتم فراموشت کند، از یاد دل رفتم
 ای رونق هر گلشنی وی روزن هر خانه ای
 سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من
 آرام تر بگذر
 دلم رمیده شد و غافلم من درویش
 ای دریغا در این خانه دمی بگشودی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست

نه روز و
نه آفتاب،
ما
بیرونِ زمان
ایستاده ایم
با دشنه ی تلخی
در گُرده هایِمان.



هیچ کس
با هیچ کس
سخن نمی گوید
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.



در مردگانِ خویش
نظر می بندیم
با طرحِ خنده یی،
و نوبتِ خود را انتظار می کشیم
بی هیچ
خنده یی!



۱۵ فروردینِ ۱۳۵۱


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *