+ - x
 » از همین شاعر
1 پیوند
2 رانده
3 شبانه
4 کبود
5 شبانه
6 بر سرمای درون
7 بارون
8 تو را دوست میدارم
9 ساعت اعدام
10 شعر ناتمام

 » بیشتر بخوانید...
 ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
 مست توام نه از می و نه از کوکنار
 چون نیست مقام ما در این دهر مقیم
 شعر گمشده
 منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم
 الا ای طوطی گویای اسرار
 امتزاج روح ها در وقت صلح و جنگ ها
 ما عاشق و سرگشته و شیدای دمشقیم
 مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را
 ز کجا آمده ای می دانی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

مرا
تو
بی سببی
نیستی.

به راستی
صلتِ کدام قصیده ای
ای غزل؟
ستاره بارانِ جوابِ کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک؟



کلام از نگاهِ تو شکل می بندد.
خوشا نظربازیا که تو آغاز می کنی!







پسِ پُشتِ مردمکانت
فریادِ کدام زندانی ست
که آزادی را
به لبانِ برآماسیده
گُلِ سرخی پرتاب می کند؟
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکارِ آفتاب نیست.







نگاه از صدای تو ایمن می شود.
چه مؤمنانه نامِ مرا آواز می کنی!







و دلت
کبوترِ آشتی ست،
در خون تپیده
به بامِ تلخ.



با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی!



فروردینِ ۱۳۵۱


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *