+ - x
 » از همین شاعر
1 مرغ باران
2 صبر تلخ
3 خفاش شب
4 سفر
5 به تو بگویم
6 از زخم قلب آبایی
7 شبانه
8 تعویذ
9 سمفونی تاریک
10 طرح

 » بیشتر بخوانید...
 تو آسمان منی من زمین به حیرانی
 ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی
 می لغزد
 واژه ی منفی
 تو چرا جمله نبات و شکری
 جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را
 آتشی بر هستی تریاك و تنباكو بكش
 از آن باده ندانم چون فنایم
 بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
 چشم تو خواب می رود یا که تو ناز می کنی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من کلامِ آخرین را
بر زبان جاری کردم
همچون خونِ بی منطقِ قربانی
بر مذبح

یا همچون خونِ سیاوش
(خونِ هر روزِ آفتابی که هنوز برنیامده است
که هنوز دیری به طلوع اش مانده است
یا که خود هرگز برنیاید).



همچون تعهدی جوشان
کلامِ آخرین را
بر زبان
جاری کردم
و ایستادم
تا طنین اش
با باد
پرت افتاده ترین قلعه ی خاک را
بگشاید.







اسمِ اعظم
(آنچنان
که حافظ گفت)
و کلامِ آخر
(آنچنان
که من می گویم).



همچون واپسین نفسِ بره یی معصوم
بر سنگِ بی عطوفتِ قربانگاه جاری شد



و بوی خون
بی قرار
در باد
گذشت.



۲۰ مهرِ ۱۳۵۱


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *