+ - x
 » از همین شاعر
1 سرود مردی که تنها راه می رود
2 گل کو
3 محاق
4 افق روشن
5 دیدار واپسین
6 شعری که زندگیست
7 شبانه
8 تردید
9 شبانه
10 شبانه

 » بیشتر بخوانید...
 خاطره باغ
 زخاک درگهء ما يافت اعتبار فلک
 مها یک دم رعیت شو مرا شه دان و سالاری
 اینجا چگونه وسوسه ها عام می شوند
 ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
 نتانی آمدن این راه با من
 نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم
 صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
 تا نزند آفتاب خیمه نور جلال
 تا دل مسکین من در کار تست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پیش از تو
صورتگران
بسیار
از آمیزه ی برگ ها
آهوان برآوردند؛

یا در خطوطِ کوهپایه یی
رمه یی
که شبان اش در کج و کوجِ ابر و ستیغِ کوه
نهان است؛
یا به سیری و سادگی
در جنگلِ پُرنگارِ مه آلود
گوزنی را گرسنه
که ماغ می کشد.
تو خطوطِ شباهت را تصویر کن:
آه و آهن و آهکِ زنده
دود و دروغ و درد را.
که خاموشی
تقوای ما نیست.







سکوتِ آب
می تواند خشکی باشد و فریادِ عطش؛
سکوتِ گندم
می تواند گرسنگی باشد و غریوِ پیروزمندِ قحط؛
همچنان که سکوتِ آفتاب
ظلمات است
اما سکوتِ آدمی فقدانِ جهان و خداست:
غریو را
تصویر کن!



عصرِ مرا
در منحنی تازیانه به نیش خطِ رنج؛
همسایه ی مرا
بیگانه با امید و خدا؛
و حرمتِ ما را
که به دینار و درم برکشیده اند و فروخته.







تمامی ِ الفاظِ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
آزادی!



ما نگفتیم
تو تصویرش کن!



۱۴ اسفندِ ۱۳۵۱


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *