+ - x
 » از همین شاعر
1 اشارتی
2 ترانه تاریک
3 تعویذ
4 تابستان
5 برخاستن
6 شبانه
7 لعنت
8 غزل بزرگ
9 عشق عمومی
10 دیگر تنها نیستم

 » بیشتر بخوانید...
 بدخشانم
 در انتحار لحظه ها
 روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
 در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری
 این عقل که در ره سعادت پوید
 الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی
 خنده فروش
 آن کس که به بندگیت آید
 مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
 ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پیش از تو
صورتگران
بسیار
از آمیزه ی برگ ها
آهوان برآوردند؛

یا در خطوطِ کوهپایه یی
رمه یی
که شبان اش در کج و کوجِ ابر و ستیغِ کوه
نهان است؛
یا به سیری و سادگی
در جنگلِ پُرنگارِ مه آلود
گوزنی را گرسنه
که ماغ می کشد.
تو خطوطِ شباهت را تصویر کن:
آه و آهن و آهکِ زنده
دود و دروغ و درد را.
که خاموشی
تقوای ما نیست.







سکوتِ آب
می تواند خشکی باشد و فریادِ عطش؛
سکوتِ گندم
می تواند گرسنگی باشد و غریوِ پیروزمندِ قحط؛
همچنان که سکوتِ آفتاب
ظلمات است
اما سکوتِ آدمی فقدانِ جهان و خداست:
غریو را
تصویر کن!



عصرِ مرا
در منحنی تازیانه به نیش خطِ رنج؛
همسایه ی مرا
بیگانه با امید و خدا؛
و حرمتِ ما را
که به دینار و درم برکشیده اند و فروخته.







تمامی ِ الفاظِ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
آزادی!



ما نگفتیم
تو تصویرش کن!



۱۴ اسفندِ ۱۳۵۱


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *