+ - x
 » از همین شاعر
1 شب است ساقی! ساغرت کو؟
2 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
3 این کینه وران باز به نیرنگ دگر
4 پیران که چنین مقام و حرمت دارند
5 در باغ جهان تو هم گل زیبایی
6 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
7 طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
8 عارف به دل ذره جهان می بیند
9 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
10 یارب سوزی که جسم و جان را سوزم

 » بیشتر بخوانید...
 مهربان
 عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست
 گویم سخن لب تو یا نی
 مادر
 می آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن
 ای کعبه دری باز به روی دل ما کن
 جز پیش ما مخوانید افسانهٔ فنا را
 گر نخسپی شبکی جان چه شود
 انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصر
 خیال

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

افسوس که زندگی دمی بود و غمی
قلبی و شکنجه ای و چشمی و نمی
یا جور ستمگری کشیدن هر روز
یا خود به ستمکشی رساندن ستمی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *