+ - x
 » از همین شاعر
1 صبح است ز خرمی جهان می خندد
2 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟
3 افسوس که زندگی دمی بود و غمی
4 از مرگ نترسم که مددکار من است
5 ما مرغ اسیر بی پر و بال توییم
6 بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
7 آن ماه سخن ز بامیان می گوید
8 در گلشن زندگی به جز خار نبود
9 این سنگ ملون که گهر می نامند
10 گر علت مرگ را دوا می کردند

 » بیشتر بخوانید...
 رسول فجر
 چون در کف روزگار گشتیم زبون
 نوزدهم
 ای آینه فقیری جانی و چیز دیگر
 فردایی
 غريبم من سر و سامانه ام نيست
 دزدید جمله رخت ما لولی و لولی زاده ای
 دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده
 مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
 این بار بمان كه شب درازی بكند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شب است ساقی! ساغرت کو؟
فروغ ماه و نور اخترت کو؟
ز دور آید صدای مرغ شبگیر
نوا و نغمه ی جان پرورت کو؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *