+ - x
 » از همین شاعر
1 از ابر سیاه لعل و گهر می ریزد
2 کشتند بشر را که سیاست این است
3 چو گم شد پرتو عشق از دل من
4 این کینه وران باز به نیرنگ دگر
5 این سنگ ملون که گهر می نامند
6 صبح است ز خرمی جهان می خندد
7 سرمایه ی عیش، صحبت یاران است
8 ما مرغ اسیر بی پر و بال توییم
9 سر راه غریبان خار روید
10 پیران که چنین مقام و حرمت دارند

 » بیشتر بخوانید...
 اندر این جمع شررها ز کجاست
 آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
 همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم
 جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آید
 هر روز بامداد به آیین دلبری
 لبخند
 در عشق قدیم سال خوردیم
 چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه
 ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو
 نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این صبح همان و آن شب تار همان
ما شش در و این چهار دیوار همان
استاد زمانه یک سبق داده به ما
تکرار همان و باز تکرار همان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *