+ - x
 » از همین شاعر
1 آن ماه سخن ز بامیان می گوید
2 در گلشن زندگی به جز خار نبود
3 این سنگ ملون که گهر می نامند
4 گر علت مرگ را دوا می کردند
5 هر ذره ی خاک من زبانی دارد
6 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
7 کشتند بشر را که سیاست این است
8 ای سرو روان که نخل امید منی
9 دل در همه حال تکیه گاه است مرا
10 این صبح همان و آن شب تار همان

 » بیشتر بخوانید...
 اندرآ عیش بی تو شادان نیست
 هیچ و پیچ
 دلت گرفته؟ از این پنجره بزن بیرون
 تو تا دوری ز من جانا چنین بی جان همی گردم
 مادر
 وسوسه تن گذشت غلغله جان رسید
 این صبح همان و آن شب تار همان
 رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار
 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
 در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این صبح همان و آن شب تار همان
ما شش در و این چهار دیوار همان
استاد زمانه یک سبق داده به ما
تکرار همان و باز تکرار همان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *