+ - x
 » از همین شاعر
1 این صبح همان و آن شب تار همان
2 شب است ساقی! ساغرت کو؟
3 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
4 در باغ جهان تو هم گل زیبایی
5 کشتند بشر را که سیاست این است
6 تا بر لب من آه شرر باری هست
7 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
8 صبح است ز خرمی جهان می خندد
9 آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟
10 گر علت مرگ را دوا می کردند

 » بیشتر بخوانید...
 به رسیدن وصالت بخدا تلاش دارم
 تو چنین نبودی تو چنین چرایی
 پیوند
 ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی
 ترا با خرقه و عمامه کاری
 چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی
 این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتی
 خوابم ببسته ای بگشا ای قمر نقاب
 گفتی که زیان کنی زیان گیر
 خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این صبح همان و آن شب تار همان
ما شش در و این چهار دیوار همان
استاد زمانه یک سبق داده به ما
تکرار همان و باز تکرار همان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *