+ - x
 » از همین شاعر
1 آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟
2 چون در کف روزگار گشتیم زبون
3 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
4 یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
5 کشتند بشر را که سیاست این است
6 این کینه وران باز به نیرنگ دگر
7 در گلشن زندگی به جز خار نبود
8 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
9 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
10 شب است ساقی! ساغرت کو؟

 » بیشتر بخوانید...
 بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم
 مرا در واژه ها جویید
 خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری
 واقعه ای بدیده ام لایق لطف و آفرین
 بهانه
 در کارگه کوزه گری رفتم دوش
 صندوق رأی
 در سفر هوای تو بی خبرم به جان تو
 صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
 ای که دایم به خویش مغروری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یارب دردی که ناله آغاز کنم
شوری که سرود شوق را ساز کنم
چشمی که به سوی خویش چون باز کنم
آن گمشده را از دور آواز کنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *