+ - x
 » از همین شاعر
1 چه باشد زندگانی را بهایی
2 این صبح همان و آن شب تار همان
3 طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
4 چو از دل عشق رفت آزار آید
5 این سنگ ملون که گهر می نامند
6 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
7 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
8 از مرگ نترسم که مددکار من است
9 افسوس که زندگی دمی بود و غمی
10 ای سرو روان بیا که دستت بوسم

 » بیشتر بخوانید...
 ترا از آستان خود براندند
 ای جان جان جان ها جانی و چیز دیگر
 یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
 مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم
 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
 می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
 زمستان کابل
 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
 به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش
 دل چون ز لبت شراب خواهد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای سرو روان بیا که دستت بوسم
لبهای ظریف می پرستت بوسم
گر من نخورم تو باده در جامم ریز
تا مست شوم دو چشم مستت بوسم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *