+ - x
 » از همین شاعر
1 عارف به دل ذره جهان می بیند
2 یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
3 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
4 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید
5 اگر دانی زبان اختران را
6 شب است ساقی! ساغرت کو؟
7 آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟
8 بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
9 تا بر لب من آه شرر باری هست
10 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند

 » بیشتر بخوانید...
 شبانه
 تو خدای خویی تو صفات هویی
 چون سوی برادری بپویی
 این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقین
 خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز
 جهنم در جزیره
 حبیب کعبه جانست اگر نمی دانید
 نور دل ما روی خوش تو
 کاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنم
 کبریت شکسته ء غروب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
که زد بر شیشه ی من آسمان سنگ
به صد صحرا نمی گنجد غم دل
چه سان گنجایش در سینه ی تنگ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *