+ - x
 » از همین شاعر
1 ای سرو روان که نخل امید منی
2 آن ماه سخن ز بامیان می گوید
3 یارب به کسانی که جگر سوخته اند
4 ای بار خدای پاک دانای قدیر
5 از بس خوش و مست و دلربا می آیی
6 با خلق نکو بزی که زیور این است
7 ای مرغ شباهنگ دل انگیز، بنال
8 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟
9 این سنگ ملون که گهر می نامند
10 بر قله ی کهسار، درختی برپاست

 » بیشتر بخوانید...
 بوسه گاه عاطفه
 حسودان را ز غم آزاد کردم
 افتادم افتادم در آبی افتادم
 عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
 دیریست که من گمشده در راه توستم
 گویم سخن لب تو یا نی
 ای از تو من برسته ای هم توام بخورده
 همصدایی
 ما که باده ز دست یار خوریم
 ز فهم دون نهادان گرچه دور است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
که زد بر شیشه ی من آسمان سنگ
به صد صحرا نمی گنجد غم دل
چه سان گنجایش در سینه ی تنگ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *