+ - x
 » از همین شاعر
1 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
2 آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟
3 چو از دل عشق رفت آزار آید
4 چو گم شد پرتو عشق از دل من
5 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟
6 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
7 طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
8 از بس خوش و مست و دلربا می آیی
9 اگر دانی زبان اختران را
10 از ابر سیاه لعل و گهر می ریزد

 » بیشتر بخوانید...
 اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی
 اگر به باده مشکین دلم کشد شاید
 آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
 سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم
 گر یک نفس آیینه کنی نقش قدم را
 وگاهی زندگی پرواز را ماند
 گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم
 خواب ناتکرار
 آب حیوان باید مر روح فزایی را
 هنگام صبوح ای صنم فرخ پی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
که زد بر شیشه ی من آسمان سنگ
به صد صحرا نمی گنجد غم دل
چه سان گنجایش در سینه ی تنگ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *