+ - x
 » از همین شاعر
1 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
2 ای سرو روان بیا که دستت بوسم
3 عزیزان چون بدان ساحل رسیدند
4 از بس خوش و مست و دلربا می آیی
5 چو از دل عشق رفت آزار آید
6 شب است ساقی! ساغرت کو؟
7 دل در غم عشق تو برومند بود
8 کشتند بشر را که سیاست این است
9 ای بار خدای پاک دانای قدیر
10 از ابر سیاه لعل و گهر می ریزد

 » بیشتر بخوانید...
 یادم نکرد و شاد حریفی که یاد از او
 چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
 حکایت
 نیستی، مریم! ببینی چشم های ساده را
 عشق تو نهال حیرت آمد
 آنک جانش داده ای آن را مکش
 سی و یکم
 آنچ در سینه نهان می داری
 ما را سفری فتاد بی ما
 دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
که زد بر شیشه ی من آسمان سنگ
به صد صحرا نمی گنجد غم دل
چه سان گنجایش در سینه ی تنگ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *