+ - x
 » از همین شاعر
1 دل در همه حال تکیه گاه است مرا
2 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
3 با خلق نکو بزی که زیور این است
4 از مرگ نترسم که مددکار من است
5 تا بر لب من آه شرر باری هست
6 گر خاک در یار نفروختیم گذشت
7 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
8 صبح است ز خرمی جهان می خندد
9 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
10 از ابر سیاه لعل و گهر می ریزد

 » بیشتر بخوانید...
 آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
 مرا می گفت دوش آن یار عیار
 ای بس که از آواز دش وامانده ام زین راه من
 تدبیر مهمانی
 دلا گر مرا تو ببینی ندانی
 دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
 فقط خواب
 هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانی
 عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
 آمد آمد نگار پوشیده

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
که زد بر شیشه ی من آسمان سنگ
به صد صحرا نمی گنجد غم دل
چه سان گنجایش در سینه ی تنگ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *