+ - x
 » از همین شاعر
1 از مرگ نترسم که مددکار من است
2 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟
3 صبح است ز خرمی جهان می خندد
4 یارب به کسانی که جگر سوخته اند
5 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
6 امروز که عصر علم و فرهنگ بود
7 سر راه غریبان خار روید
8 طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
9 یارب دردی که ناله آغاز کنم
10 شب است ساقی! ساغرت کو؟

 » بیشتر بخوانید...
 غزل آخرین انزوا
 به گرد تو چو نگردم به گرد خود گردم
 سحرم دولت بیدار به بالین آمد
 ننشیند آتشم چو ز حق خاست آرزو
 برون کن سر که جان سرخوشانی
 خفاش شب
 در دل و جان خانه کردی عاقبت
 تو بشکن چنگ ما را ای معلا
 گر گمشدگان روزگاریم
 ساز من ساز مست آهنگ است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای بار خدای پاک دانای قدیر
دارم به تو حاجتی به فضیلت بپذیر
آن را که به لطف خویش عزت دادی
تا زنده بود به خواریش باز مگیر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *