+ - x
 » از همین شاعر
1 گر خاک در یار نفروختیم گذشت
2 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
3 تا بر لب من آه شرر باری هست
4 با خلق نکو بزی که زیور این است
5 از مرگ نترسم که مددکار من است
6 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
7 دل در همه حال تکیه گاه است مرا
8 چه باشد زندگانی را بهایی
9 ای سرو روان که نخل امید منی
10 شب است ساقی! ساغرت کو؟

 » بیشتر بخوانید...
 ای بکرده رخت عشاقان گرو
 این بار بمان كه شب درازی بكند
 در آب فکن ساقی بط زاده آبی را
 باش خوشدل که دگر بار بهاران آمد
 مثل یک شیشه ی پاک یکدل از دستم افتاد
 خواجه بیا، خواجه بیا، خواجه دگر بار بیا
 مرا صدا بزن از پشت خستگیی خودم
 سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد
 هرچ گویی از بهانه لا نسلم لا نسلم
 بود عيسی نفسی بر سر بالينم دوش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای بار خدای پاک دانای قدیر
دارم به تو حاجتی به فضیلت بپذیر
آن را که به لطف خویش عزت دادی
تا زنده بود به خواریش باز مگیر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *