+ - x
 » از همین شاعر
1 اگر دانی زبان اختران را
2 از مرگ نترسم که مددکار من است
3 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
4 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
5 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
6 از ابر سیاه لعل و گهر می ریزد
7 یارب به کسانی که جگر سوخته اند
8 این سنگ ملون که گهر می نامند
9 تا این خرد خام تو، معیار بود
10 هرکس که به ازدواج پابند شود

 » بیشتر بخوانید...
 قضا آمد شنو طبل نفیرش
 پیش جوش عفو بی حد تو شاه
 چشم ِ ترا بر روی نعش ام تر نمی خواهم
 خواجه بیا، خواجه بیا، خواجه دگر بار بیا
 بت بی نقش و نگارم جز تو یار ندارم
 صبح پیری اثر قطع امید است اینجا
 چند نهان داری آن خنده را
 به پور خویش دین و دانشموز
 زهی حلاوت پنهان در این خلای شکم
 چون عزم سفر کردی فی لطف امان الله

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن منظر فیض صبحگاهی بنگر
انوار تجلی الهی بنگر
در وادی نقره فام گردون هر شب
آن قافله لایتنهای بنگر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *