+ - x
 » از همین شاعر
1 اگر دانی زبان اختران را
2 از بس خوش و مست و دلربا می آیی
3 یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
4 در گلشن زندگی به جز خار نبود
5 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
6 با خلق نکو بزی که زیور این است
7 چو گم شد پرتو عشق از دل من
8 آن ماه سخن ز بامیان می گوید
9 پیران که چنین مقام و حرمت دارند
10 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت

 » بیشتر بخوانید...
 آن قصر که جمشید در او جام گرفت
 تا آسمان دلش سر و سامان گرفته است
 بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم
 بیا که رایت منصور پادشاه رسید
 اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدام
 قشلاق زاده ام
 تا چهره آن یگانه دیدم
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را
 جانم به فدا بادا آن را که نمی گویم
 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن ماه سخن ز بامیان می گوید
اسرار گذشته ی جهان می گوید
دل قصه ی عشق او ز چشمش پنهان
از موی شنیده با میان می گوید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *