+ - x
 » از همین شاعر
1 آن منظر فیض صبحگاهی بنگر
2 گر خاک در یار نفروختیم گذشت
3 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید
4 تا بر لب من آه شرر باری هست
5 از بس خوش و مست و دلربا می آیی
6 امروز که عصر علم و فرهنگ بود
7 از مرگ نترسم که مددکار من است
8 افسوس که زندگی دمی بود و غمی
9 این سنگ ملون که گهر می نامند
10 دل در همه حال تکیه گاه است مرا

 » بیشتر بخوانید...
 عشق گزین عشق و در او کوکبه می ران و مترس
 طرز خوبان
 شبانه
 جان پیش تو هر ساعت می ریزد و می روید
 کلمات
 مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی
 گر چه نه به دریاییم دانه گهریم آخر
 ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی
 مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی
 کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا این خرد خام تو، معیار بود
این ساختن و شکستت کار بود
تنها نه سرت به پای من خورد به سنگ
هر جا که روی تو سنگ و دیوار بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *