+ - x
 » از همین شاعر
1 تا بر لب من آه شرر باری هست
2 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
3 بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
4 کشتند بشر را که سیاست این است
5 عزیزان چون بدان ساحل رسیدند
6 آن منظر فیض صبحگاهی بنگر
7 چه باشد زندگانی را بهایی
8 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
9 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
10 سر راه غریبان خار روید

 » بیشتر بخوانید...
 ای دلبر بی دلان صوفی
 میان ما درآ ما عاشقانیم
 این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمل
 نیمیت ز زهر آمد نیمی دگر از شکر
 نقد مدرن
 ای تو جان صد گلستان از سمن پنهان شدی
 چو دیوم عاشق آن یک پری شد
 زهی خجسته زمانی که یار بازآید
 تشناب سالاری
 نتانی آمدن این راه با من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل در غم عشق تو برومند بود
در پرتو دیدار تو خرسند بود
بگذاشته ام در کف و گویم هر روز
در شهر شما بهای دل چند بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *