+ - x
 » از همین شاعر
1 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
2 این سنگ ملون که گهر می نامند
3 ای سرو روان بیا که دستت بوسم
4 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
5 گر علت مرگ را دوا می کردند
6 ای بار خدای پاک دانای قدیر
7 هر ذره ی خاک من زبانی دارد
8 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید
9 ای سرو روان که نخل امید منی
10 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست

 » بیشتر بخوانید...
 برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریم
 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
 ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی
 کبوتر بچه خود را چه خوش گفت
 عشق است دلاور و فدایی
 پریدن از سر بامی به بامی
 غزل شکست ،زگلخانه ی ترانه ی من
 بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم
 کلمات
 گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل در غم عشق تو برومند بود
در پرتو دیدار تو خرسند بود
بگذاشته ام در کف و گویم هر روز
در شهر شما بهای دل چند بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *