+ - x
 » از همین شاعر
1 صبح است ز خرمی جهان می خندد
2 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
3 گر خاک در یار نفروختیم گذشت
4 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
5 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
6 از بس خوش و مست و دلربا می آیی
7 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟
8 چه باشد زندگانی را بهایی
9 تا بر لب من آه شرر باری هست
10 در باغ جهان تو هم گل زیبایی

 » بیشتر بخوانید...
 دست پلید غم
 نباشد عیب پرسیدن، ترا خانه کجا باشد
 زان شاهد شکرلب زان ساقی خوش مذهب
 حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را
 آنچ روی تو کند نور رخ خور نکند
 واقف سرمد تا مدرسه عشق گشود
 مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سودایی
 به گلزار ظهور ديدۀ عين اليقين بينم
 به شاه نهانی رسیدی که نوشت
 آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عارف به دل ذره جهان می بیند
آنجا مه و مهر و کهکشان می بیند
کوری بنگر که چشم دانشور عصر
دست و سر کشتگان در آن می بیند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *