+ - x
 » از همین شاعر
1 کشتند بشر را که سیاست این است
2 در گلشن زندگی به جز خار نبود
3 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
4 چو از دل عشق رفت آزار آید
5 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟
6 سر راه غریبان خار روید
7 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
8 این کینه وران باز به نیرنگ دگر
9 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
10 ای بار خدای پاک دانای قدیر

 » بیشتر بخوانید...
 سر فرو کن به سحر کز سر بازار نظر
 شب و هذیان و تنهایی
 نشاید از تو چندین جور کردن
 ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند
 چو تخم اشک به کلفت سرشته اند مرا
 سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش
 تعبیر بی خوابی
 ای چشم و چراغ شهریاری
 نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را
 چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
آن دم که نی شبانه را ساز کند
غمهای زمانه را فرو بندد در
ابواب نشاط یک به یک باز کند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *