+ - x
 » از همین شاعر
1 این کینه وران باز به نیرنگ دگر
2 سر راه غریبان خار روید
3 چو از دل عشق رفت آزار آید
4 در گلشن زندگی به جز خار نبود
5 تا این خرد خام تو، معیار بود
6 عارف به دل ذره جهان می بیند
7 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
8 گر علت مرگ را دوا می کردند
9 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
10 از ابر سیاه لعل و گهر می ریزد

 » بیشتر بخوانید...
 چهاردهم
 نشسته ای سر سنگی
 صبر با عشق بس نمی آید
 چه قومی در گذشت از گفتگوها
 عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز
 ای یار بی تو زندگی عادت نمی شود
 دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
 هم لبان می فروشت باده را ارزان کند
 شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد
 بيا در ديدۀ ما آشيان کن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عزیزان چون بدان ساحل رسیدند
ز همراهان خود یکدم بریدند
چنان از صحبت ما دل گرفتند
که سهوا هم به سوی ما ندیدند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *