+ - x
 » از همین شاعر
1 پیران که چنین مقام و حرمت دارند
2 تا بر لب من آه شرر باری هست
3 چه باشد زندگانی را بهایی
4 ای بار خدای پاک دانای قدیر
5 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟
6 طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
7 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
8 از بس خوش و مست و دلربا می آیی
9 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
10 این سنگ ملون که گهر می نامند

 » بیشتر بخوانید...
 ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده
 راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این
 ای بگفته در دلم اسرارها
 قصه های تلخ
 لبالب شد چنان جام شهودم
 ساقی انصاف خوش لقایی
 ای زادگاه من
 سرمه سنگین نکند شوخی چشم اورا
 مادر
 به این نابودمندی بودن آموز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عزیزان چون بدان ساحل رسیدند
ز همراهان خود یکدم بریدند
چنان از صحبت ما دل گرفتند
که سهوا هم به سوی ما ندیدند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *