+ - x
 » از همین شاعر
1 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید
2 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
3 هر ذره ی خاک من زبانی دارد
4 با خلق نکو بزی که زیور این است
5 چه باشد زندگانی را بهایی
6 یارب دردی که ناله آغاز کنم
7 آن ماه سخن ز بامیان می گوید
8 عارف به دل ذره جهان می بیند
9 آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟
10 تا بر لب من آه شرر باری هست

 » بیشتر بخوانید...
 بی ثمری حصار شد در چمن امید ما
 راز چون با من نگوید یار من
 از حلاوت ها که هست از خشم و از دشنام او
 امشب پریان را من تا روز به دلداری
 کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته
 آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صد منی
 مرا در سینه سلطان می شوی آهسته آهسته
 چون سرو کلفتی چند پیچیده اند بر ما
 گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
 نیک بدست آنکه او شد تلف نیک و بد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر علت مرگ را دوا می کردند
گر چاره ی این نوع دو پا می کردند
می دیدی کاین جماعت تیره نهاد
بر روی زمین چه فتنه ها می کردند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *