+ - x
 » از همین شاعر
1 تا بر لب من آه شرر باری هست
2 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
3 بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
4 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
5 پیران که چنین مقام و حرمت دارند
6 طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
7 با خلق نکو بزی که زیور این است
8 ای بار خدای پاک دانای قدیر
9 از بس خوش و مست و دلربا می آیی
10 کشتند بشر را که سیاست این است

 » بیشتر بخوانید...
 یکی گولی همی خواهم که در دلبر نظر دارد
 خرامان می روی در دل چراغ افروز جان و تن
 حرفی میان ما شد و اما به دل نگیر
 دام مهرویان
 عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید
 ای دل شکایت ها مکن تا نشنود دلدار من
 ای خواجه سلام علیک من عزم سفر دارم
 در خون دلم رسید فتوی
 صبح آمد و صحیفه مصقول بر کشید
 چند بارد غم دنیا به تن تنهایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟
آن لاف خدیوی و خداییت چه شد؟
صد قرن بر افکار و عقول مردم
فرماندهی و حکمرواییت چه شد؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *