+ - x
 » از همین شاعر
1 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
2 چو گم شد پرتو عشق از دل من
3 ای بار خدای پاک دانای قدیر
4 از مرگ نترسم که مددکار من است
5 امروز که عصر علم و فرهنگ بود
6 گر علت مرگ را دوا می کردند
7 از بس خوش و مست و دلربا می آیی
8 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
9 ما مرغ اسیر بی پر و بال توییم
10 بر قله ی کهسار، درختی برپاست

 » بیشتر بخوانید...
 خامشی ناطقی مگر جانی
 ز شهر فجر پیام آوری ظهور نکرد
 باز درآمد طبیب از در ایوب خویش
 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
 ای چنگ پرده های سپاهانم آرزوست
 عصیان
 مبارک باد بر ما این عروسی
 گستاخ مکن تو ناکسان را
 بیا تا کار این امت بسازیم
 درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
وان جامه که کودک گدایی یابد
چون لذت فتحی ست که اقلیمی را
لشکر شکنی جهانگشایی یابد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *