+ - x
 » از همین شاعر
1 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟
2 از بس خوش و مست و دلربا می آیی
3 ای مرغ شباهنگ دل انگیز، بنال
4 تا این خرد خام تو، معیار بود
5 هر ذره ی خاک من زبانی دارد
6 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
7 چو گم شد پرتو عشق از دل من
8 سر راه غریبان خار روید
9 عزیزان چون بدان ساحل رسیدند
10 تا بر لب من آه شرر باری هست

 » بیشتر بخوانید...
 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
 تیره گون شد کوکب بخت همایون فال من
 روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
 چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم
 آمده ای بی گه خامش مشین
 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
 گر یک نفس آیینه کنی نقش قدم را
 شکست دل صدا دارد، ندارد
 صد بار بگفتمت نگهدار
 مطربا اسرار ما را بازگو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
وان جامه که کودک گدایی یابد
چون لذت فتحی ست که اقلیمی را
لشکر شکنی جهانگشایی یابد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *