+ - x
 » از همین شاعر
1 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
2 این کینه وران باز به نیرنگ دگر
3 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
4 طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
5 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
6 یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
7 از ابر سیاه لعل و گهر می ریزد
8 ما مرغ اسیر بی پر و بال توییم
9 یارب به کسانی که جگر سوخته اند
10 چون در کف روزگار گشتیم زبون

 » بیشتر بخوانید...
 یک ناگهان
 بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد
 کتبت قصۀ شوقی و مدمعی باکی
 نغمه رنگ افتاده نقش بی نشان تأثیر ما
 دیوارها
 مال است و زر است مکسب تن
 گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
 هفتم
 دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
 ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
هر جور که دیدیم ز ایام گذشت
آلام اگر دست ز ما باز نداشت
ما پیر شدیم و درک آلام گذشت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *