+ - x
 » از همین شاعر
1 یارب دردی که ناله آغاز کنم
2 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید
3 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
4 دل در همه حال تکیه گاه است مرا
5 این صبح همان و آن شب تار همان
6 آن ماه سخن ز بامیان می گوید
7 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
8 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
9 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
10 چون در کف روزگار گشتیم زبون

 » بیشتر بخوانید...
 سارا! لباس های كثیفم نشُسته ماند
 انت روائح رند الحمی و زاد غرامی
 من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبری
 پسری که بر سر او دوهزار سر شکسته
 صبح است و صبوح است بر این بام برآییم
 دود دل ما نشان سوداست
 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
 در میان ظلمت جان تو نور چیست آن
 من دی نگفتم مر تو را کای بی نظیر خوش لقا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
هنگامه ی عشرت جوانی هوسی ست
بی باد بهار جای گل در گلشن
یا دسته ی خار خشک یا مشت خسی ست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *