+ - x
 » از همین شاعر
1 کشتند بشر را که سیاست این است
2 سر راه غریبان خار روید
3 گر علت مرگ را دوا می کردند
4 چون در کف روزگار گشتیم زبون
5 با خلق نکو بزی که زیور این است
6 عزیزان چون بدان ساحل رسیدند
7 شب است ساقی! ساغرت کو؟
8 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
9 آن ماه سخن ز بامیان می گوید
10 افسوس که زندگی دمی بود و غمی

 » بیشتر بخوانید...
 ساقی چو شه من بد بیش از دگران خوردم
 یک سایه نوازش
 کجایی ساقیا درده مدامم
 ببستی چشم یعنی وقت خوابست
 کیف اتوب یا اخی من سکر کارجوان
 من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
 ز چشمی که چون چشمه آرزو
 اتیناکم اتیناکم فحیونا نحییکم
 گر ساعتی ببری ز اندیشه ها چه باشد
 درین گلشن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
وین ماه و ستاره و فلک چاکر توست
ترسم که ترا چاکر خویش پندارند
آن مورچگان که رزقشان پیکر توست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *