+ - x
 » از همین شاعر
1 سرمایه ی عیش، صحبت یاران است
2 تا بر لب من آه شرر باری هست
3 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
4 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
5 پیران که چنین مقام و حرمت دارند
6 تا این خرد خام تو، معیار بود
7 ای بار خدای پاک دانای قدیر
8 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید
9 ای سرو روان بیا که دستت بوسم
10 چه باشد زندگانی را بهایی

 » بیشتر بخوانید...
 گر چه تو نیم شب رسیدستی
 باد گاهی قدمش را به تماشا می برد
 بهار دیگر
 این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
 کفران
 مست مستم لیک مستی دیگرم
 مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر
 خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند
 هم به درد این درد را درمان کنم
 مثل یک شیشه ی پاک یکدل از دستم افتاد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با خلق نکو بزی که زیور این است
در آینه ی جمال، جوهر این است
آن قطره ی اشکی که بریزد بر خاک
بردار که گنج لعل و گوهر این است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *