+ - x
 » از همین شاعر
1 از مرگ نترسم که مددکار من است
2 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
3 صبح است ز خرمی جهان می خندد
4 سر راه غریبان خار روید
5 یارب دردی که ناله آغاز کنم
6 از بس خوش و مست و دلربا می آیی
7 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
8 سرمایه ی عیش، صحبت یاران است
9 پیران که چنین مقام و حرمت دارند
10 ای سرو روان بیا که دستت بوسم

 » بیشتر بخوانید...
 تمام كوچه ها
 ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
 ای تو جان صد گلستان از سمن پنهان شدی
 بیخود شده ام لیکن بیخودتر از این خواهم
 رحت انا من بینکم غبت کذا من عینکم
 هیچ چوچه سگی چرا با كفشهای من شوخی نمی كند
 شب که بر خاک سيه روی بديوار نهم
 معشوقه بسامان شد، تا باد چنین بادا
 کس مشکل اسرار اجل را نگشاد
 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با خلق نکو بزی که زیور این است
در آینه ی جمال، جوهر این است
آن قطره ی اشکی که بریزد بر خاک
بردار که گنج لعل و گوهر این است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *