+ - x
 » از همین شاعر
1 عارف به دل ذره جهان می بیند
2 کشتند بشر را که سیاست این است
3 چو گم شد پرتو عشق از دل من
4 چون در کف روزگار گشتیم زبون
5 دل در غم عشق تو برومند بود
6 با خلق نکو بزی که زیور این است
7 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
8 شب است ساقی! ساغرت کو؟
9 تا این خرد خام تو، معیار بود
10 افسوس که زندگی دمی بود و غمی

 » بیشتر بخوانید...
 بوزینه و انسان
 هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
 دوش بزمم رشک فردوس بر بينی بود بس
 از باغ تا بن بست
 یا ساقی الحی اسمع سالی
 راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این
 خواهی گپِ دلم شنوی؟ ناشنیدنی...
 سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
 دریوزه ای دارم ز تو در اقتضای آشتی
 ای روی تو رویم را چون روی قمر کرده

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

کشتند بشر را که سیاست این است
کردند جهان تبه که حکمت این است
در کسوت خیرخواهی نوع بشر
زادند چه فتنه ها، مهارت این است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *