+ - x
 » از همین شاعر
1 از مرگ نترسم که مددکار من است
2 چون در کف روزگار گشتیم زبون
3 ای سرو روان بیا که دستت بوسم
4 ای بار خدای پاک دانای قدیر
5 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید
6 تا این خرد خام تو، معیار بود
7 پیران که چنین مقام و حرمت دارند
8 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
9 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
10 تا بر لب من آه شرر باری هست

 » بیشتر بخوانید...
 روزگاریست که ما را نگران می داری
 بکش بکش که چه خوش می کشی بیار بیار
 از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن
 دلم من خانه ی یک قرن خون است
 برون کن کینه را از سینهٔ خویش
 لحظه های گم شده
 ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
 امروز من و باده و آن یار پری زاده
 آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید
 یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از مرگ نترسم که مددکار من است
در روز پسین مونس و غمخوار من است
اجداد مرا برده به سر منزل خاک
این مرکب خوشخرام رهوار من است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *