+ - x
 » از همین شاعر
1 افسوس که زندگی دمی بود و غمی
2 یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
3 سر راه غریبان خار روید
4 عارف به دل ذره جهان می بیند
5 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
6 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
7 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
8 چو گم شد پرتو عشق از دل من
9 طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
10 هرکس که به ازدواج پابند شود

 » بیشتر بخوانید...
 روزی ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
 برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریم
 مشکن دل مرد مشتری را
 ای كاش! ابر باشم و بارانی ات شوم
 توبه من درست نیست خموش
 رَستم ازین نفس و هوا، زنده بلا مُرده بلا
 مهم را لطف در لطفست از آنم بی قرار ای دل
 هندسۀ هجر
 چکامه یی برای آمو
 ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از مرگ نترسم که مددکار من است
در روز پسین مونس و غمخوار من است
اجداد مرا برده به سر منزل خاک
این مرکب خوشخرام رهوار من است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *