+ - x
 » از همین شاعر
1 چه باشد زندگانی را بهایی
2 با خلق نکو بزی که زیور این است
3 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
4 یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
5 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
6 هرکس که به ازدواج پابند شود
7 شب است ساقی! ساغرت کو؟
8 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
9 گر علت مرگ را دوا می کردند
10 ای بار خدای پاک دانای قدیر

 » بیشتر بخوانید...
 ای جان و ای دو دیده بینا چگونه ای
 شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت ها
 دارم امید عاطفتی از جناب دوست
 آری ستیزه می کن تا من همی ستیزم
 من که حیران ز ملاقات توام
 جهان را محکمی از امهات است
 درخت بارور، سلام
 ز خامی عشق ناميدم هوس را
 بهر شهوت جان خود را می دهی همچون ستور
 قانون خموشی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از مرگ نترسم که مددکار من است
در روز پسین مونس و غمخوار من است
اجداد مرا برده به سر منزل خاک
این مرکب خوشخرام رهوار من است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *