+ - x
 » از همین شاعر
1 افسوس که زندگی دمی بود و غمی
2 طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
3 تا این خرد خام تو، معیار بود
4 با خلق نکو بزی که زیور این است
5 آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟
6 چه باشد زندگانی را بهایی
7 هرکس که به ازدواج پابند شود
8 یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
9 گر علت مرگ را دوا می کردند
10 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟

 » بیشتر بخوانید...
 گشته ست طپان جانم ای جان و جهان برگو
 اندک اندک جمع مستان می رسند
 ستاره (ادبیات کودک)
 فلك نه همسری دارد نه هم كف
 شام جدایی
 ای دل غم این جهان فرسوده مخور
 پگاه
 بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی دانی
 چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سرمایه ی عیش، صحبت یاران است
دشواری مرگ، دوری ایشان است
چون در دل خاک نیز یاران جمعند
پس زندگی و مرگ به ما یکسان است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *