+ - x
 » از همین شاعر
1 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟
2 آن ماه سخن ز بامیان می گوید
3 تا بر لب من آه شرر باری هست
4 سر راه غریبان خار روید
5 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
6 با خلق نکو بزی که زیور این است
7 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید
8 کشتند بشر را که سیاست این است
9 چو از دل عشق رفت آزار آید
10 از مرگ نترسم که مددکار من است

 » بیشتر بخوانید...
 چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم
 قالت الکأس ارفعونی کم تحبسونی
 مادرم بخت بده است و پدرم جود و کرم
 نه آن بی بهره دلدارم که از دلدار بگریزم
 تا شدستی امیر چوگانی
 اطیب الاعمار عمر فی طریق العاشقین
 بیار باده که دیر است در خمار توام
 بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
 شایسته سالاری
 بیا ای زیرک و بر گول می خند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل در همه حال تکیه گاه است مرا
در ملک وجود پادشاه است مرا
از فتنه ی عقل چون به جان می آیم
ممنون دلم خدا گواه است مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *