+ - x
 » از همین شاعر
1 از ابر سیاه لعل و گهر می ریزد
2 بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
3 کشتند بشر را که سیاست این است
4 امروز که عصر علم و فرهنگ بود
5 چه باشد زندگانی را بهایی
6 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
7 یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
8 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
9 هرکس که به ازدواج پابند شود
10 گر علت مرگ را دوا می کردند

 » بیشتر بخوانید...
 ببین دلی که نگردد ز جان سپاری سیر
 کوچه ی ما
 در جهان گر بازجویی نیست بی سودا سری
 دختر و بهار
 ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
 تو چه دانی که ما چه مرغانیم
 که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
 چنین می زن دو دستک تا سحرگاه
 یا راهبا انظر الی مصباح
 ذهن کوچه گشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل در همه حال تکیه گاه است مرا
در ملک وجود پادشاه است مرا
از فتنه ی عقل چون به جان می آیم
ممنون دلم خدا گواه است مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *