+ - x
 » از همین شاعر
1 وطن
2 دهانم را هرکه بوسیده است، از قدمت نام تو حیرت کرده است
3 هیچ کس مثل جزیره تنها نیست
4 زیر پیراهنت جای من است
5 اجاق های ویران و خاکستر
6 زن زیبا است
7 جنگل
8 نگاه - داغ تر
9 بهار
10 رنگ امید

 » بیشتر بخوانید...
 شوق غزل جوشی
 رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید
 بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد
 چه ممکن است که راحت سری برآورد از ما
 بیا که ساقی عشق شراب باره رسید
 در نیمه شب تعطیلی ام
 چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه
 از آن فکر فلک پیما چه حاصل؟
 مردی
 از چه آهوان تست نشهٔ رميدنها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰




زن زیبا است
اما نه آنقدری که زیبایی اش
به ذهن من خطور می کند
و بر روی کاغذ کلماتم را چون موم در اختیار می گیرد
زن زیبا است و در رگ هایش
یک جریان مخفی هم دارد

مرد اگر گردنش را کج کند
گردنش را می شکند
و مرد اگر گردنش را چون تندیسی راست بگیرد
تندیس را می پرستند زنان
و برای اینکه روح به نرمی به قالبش برگردد گریه می کنند

زن را درون یک مشتت جای بده و فشار بده
او می خواهد صدای استخوان هایش به گوش همه برسند
او می خواهد بعد صدای نوازش هایت به گوش همه برسند
زن زیبا است
وقتی صبح ها صورتت را ببوسد نرمتر از نخستین اشعه خورشید
و بستر را ترک کند و نیمه برهنه به آشپزخانه برود مماس با اولین پرتو صبح
بعد با صبحانه برگردد و نامت را بسوزد با آواز گرمش

زن اگر زیبا نباشد
می توانم دوست بدارم
کلمات دست آموزش را و قلبش را که تند تند نمی زند تا آخر
و در عوض باید هوای پاک ریه ها و گریبانش را پر کند

وقتی لمس می کنم پیراهن نرم زن را
باید چشمانم را هم ببندم
تا پنج حس
به سر انگشتانم منتقل گردند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *