+ - x
 » از همین شاعر
1 تو صبحهای بهاری پرنده گان تو ام
2 تمام كوچه ها
3 استاده باش روی گپت از اول نگو
4 به قدری از تو بیزارم كه این دیوار و در از من
5 ای كاش! ابر باشم و بارانی ات شوم
6 ماه امشب كاملن بر چهره ات تابیده بود
7 سارا! لباس های كثیفم نشُسته ماند
8 كوچۀ بن بستی ام آخر كه از من بگذرد؟
9 در را كه محكم بر رویت می بندی
10 می آیمت ولی چه كنم راه، نیستی

 » بیشتر بخوانید...
 در فروبند که ما عاشق این میکده ایم
 کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
 ای که در کوی خرابات مقامی داری
 رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می کنند
 منگنه
 چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
 دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن
 پرنده
 در این رقص و در این های و در این هو
 خانه دل باز کبوتر گرفت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


با تو در کنج کافه یی متروک، بی تو در ناکجای این خاکم

بی تو چون دشت های لم یزرع، با تو چون کُردهای تریاکم

ترم از گریه هایت ای ابرم، خون شد از درد خانۀ صبرم

بگذار آفتاب از قبرم بکشاند مرا که در لاکم...

کرم زد خاطرات خوبی را، سحری را دم غروبی را

چار فصل دلم زمستان است، آسمان در تصور خاکم

سر به هر مانع جنون زده ام، از خودم هر طرف برون زده ام

جای نان، مدتی است خون زده ام، زخمی ام شانه های ضحاکم

تب من تاب را به سخره گرفت، چشم من خواب را به سخره گرفت

دل من آخ! روی سفره گرفت، مصرع بی خودم نکن پاکم!

در جهنم ترین زمین با هم گوش دادیم و هیچ گپ نزدیم

تو یک «آتشفشان خاموشی!» من ولی «راک» های غمناکم

ظاهر «خشرۀ» مرا دیدی، با خودت بی اراده خندیدی

ظاهرن خوب! شاید این باشم، نازنین از دلم ولی پاکم

شاید امروز باد برخیزد و مرا سوی مقصدم ببرد

واقعن یک «پلاستیک» ام من، می برد باد سمت خاشاکم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *