+ - x
 » از همین شاعر
1 چه كسی بود مرا برده و در گور انداخت
2 گاهی بر جنازۀ دختر جوانی می گریم
3 غمت بهانۀ خوبی برای خودكُشی است
4 كجاست عمر، صعود سریع اعداد است
5 غزلی برای کابل و این روز هایش...
6 كو عینكم كه بنگرم ات كو عصای من؟
7 ای كاش! ابر باشم و بارانی ات شوم
8 كه سرنوشت حنا داشت خون من به كف ات
9 گر چه هم رزم ایم اما فخر بیرق از شما
10 سرم را چُرت دربستی گرفته

 » بیشتر بخوانید...
 از من از پير مغان و رۀ ميخانه بپرس
 روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده
 شاهد شکفته مخمور چون شمع صبحگاهی
 به من نگر به دو رخسار زعفرانی من
 جمالت آفتاب هر نظر باد
 تو صبحهای بهاری پرنده گان تو ام
 دیدم شه خوب خوش لقا را
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
 اندر مصاف ما را در پیش رو سپر نی
 دلم رمیده شد و غافلم من درویش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


با تو در کنج کافه یی متروک، بی تو در ناکجای این خاکم

بی تو چون دشت های لم یزرع، با تو چون کُردهای تریاکم

ترم از گریه هایت ای ابرم، خون شد از درد خانۀ صبرم

بگذار آفتاب از قبرم بکشاند مرا که در لاکم...

کرم زد خاطرات خوبی را، سحری را دم غروبی را

چار فصل دلم زمستان است، آسمان در تصور خاکم

سر به هر مانع جنون زده ام، از خودم هر طرف برون زده ام

جای نان، مدتی است خون زده ام، زخمی ام شانه های ضحاکم

تب من تاب را به سخره گرفت، چشم من خواب را به سخره گرفت

دل من آخ! روی سفره گرفت، مصرع بی خودم نکن پاکم!

در جهنم ترین زمین با هم گوش دادیم و هیچ گپ نزدیم

تو یک «آتشفشان خاموشی!» من ولی «راک» های غمناکم

ظاهر «خشرۀ» مرا دیدی، با خودت بی اراده خندیدی

ظاهرن خوب! شاید این باشم، نازنین از دلم ولی پاکم

شاید امروز باد برخیزد و مرا سوی مقصدم ببرد

واقعن یک «پلاستیک» ام من، می برد باد سمت خاشاکم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *