+ - x
 » از همین شاعر
1 ماهی ها در ماهی تابه مستی میكنند
2 غزلی برای کابل و این روز هایش...
3 نه خواب باشم و نه كارهای خوب كنم
4 استاده باش روی گپت از اول نگو
5 با جزئیات تازه یی برگشته بودم...
6 لحظه های رفتنت را می زند گیتار دیوار
7 در نیمه شب تعطیلی ام
8 چه خوب است سگ جای انسان بروید
9 در جاده ها رها كن حالا مسافرت را
10 چقدر با كلمات درنده ور بروم؟

 » بیشتر بخوانید...
 روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر
 به تار عاشقی بندم خدايا
 ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
 چادر فیروزه ای هر باربر سر کن بهار
 عاقبت عشقت مرا رنجور کرد
 سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
 الام طماعیة العاذل
 عاشقی بر من پریشانت کنم
 برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
 صبا به تهنیت پیر می فروش آمد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


با تو در کنج کافه یی متروک، بی تو در ناکجای این خاکم

بی تو چون دشت های لم یزرع، با تو چون کُردهای تریاکم

ترم از گریه هایت ای ابرم، خون شد از درد خانۀ صبرم

بگذار آفتاب از قبرم بکشاند مرا که در لاکم...

کرم زد خاطرات خوبی را، سحری را دم غروبی را

چار فصل دلم زمستان است، آسمان در تصور خاکم

سر به هر مانع جنون زده ام، از خودم هر طرف برون زده ام

جای نان، مدتی است خون زده ام، زخمی ام شانه های ضحاکم

تب من تاب را به سخره گرفت، چشم من خواب را به سخره گرفت

دل من آخ! روی سفره گرفت، مصرع بی خودم نکن پاکم!

در جهنم ترین زمین با هم گوش دادیم و هیچ گپ نزدیم

تو یک «آتشفشان خاموشی!» من ولی «راک» های غمناکم

ظاهر «خشرۀ» مرا دیدی، با خودت بی اراده خندیدی

ظاهرن خوب! شاید این باشم، نازنین از دلم ولی پاکم

شاید امروز باد برخیزد و مرا سوی مقصدم ببرد

واقعن یک «پلاستیک» ام من، می برد باد سمت خاشاکم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *