+ - x
 » از همین شاعر
1 دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
2 در نظربازی ما بی خبران حیرانند
3 سحرم دولت بیدار به بالین آمد
4 نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
5 دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
6 تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی
7 دلی که غیب نمای است و جام جم دارد
8 دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
9 زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
10 شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

 » بیشتر بخوانید...
 استقامت
 گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را
 تو بشکن چنگ ما را ای معلا
 ز درد نوش بلا نوش کن تو لای جواب
 نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را
 این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم
 ما شادتریم یا تو ای جان
 ای عشق تو موزونتری یا باغ و سیبستان تو
 ترش ترش بنشستی بهانه دربستی
 راگ گریه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی
کلک تو بارک الله بر ملک و دین گشاده
صد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم
ملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی
در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید
بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی
باز ار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهی
مرغان قاف دانند آیین پادشاهی
تیغی که آسمانش از فیض خود دهد آب
تنها جهان بگیرد بی منت سپاهی
کلک تو خوش نویسد در شان یار و اغیار
تعویذ جان فزایی افسون عمر کاهی
ای عنصر تو مخلوق از کیمیای عزت
و ای دولت تو ایمن از وصمت تباهی
ساقی بیار آبی از چشمه خرابات
تا خرقه ها بشوییم از عجب خانقاهی
عمریست پادشاها کز می تهیست جامم
اینک ز بنده دعوی و از محتسب گواهی
گر پرتوی ز تیغت بر کان و معدن افتد
یاقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاهی
دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشینان
گر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی
جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی بی گناهی
حافظ چو پادشاهت گه گاه می برد نام
رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *