+ - x
 » از همین شاعر
1 مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
2 ساقی به نور باده برافروز جام ما
3 صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
4 مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت
5 به جان پیر خرابات و حق صحبت او
6 اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
7 چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
8 مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
9 گل بی رخ یار خوش نباشد
10 رونق عهد شباب است دگر بستان را

 » بیشتر بخوانید...
 از پی شمس حق و دین دیده گریان ما
 دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش
 مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
 مبارک باد آمد ماه روزه
 گر جان بجز تو خواهد از خویش برکنیمش
 من از این خانه پرنور به در می نروم
 حسنی است بررخش رقم مشک ناب را
 تو چرا جمله نبات و شکری
 کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاست
 خودی روشن ز نور کبریائی است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد
آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر
کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
از پای تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی
بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود
در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی
گر در سرت هوای وصال است حافظا
باید که خاک درگه اهل هنر شوی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *