+ - x
 » از همین شاعر
1 رونق عهد شباب است دگر بستان را
2 مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت
3 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
4 درد عشقی کشیده ام که مپرس
5 سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
6 تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
7 ز در درآ و شبستان ما منور کن
8 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
9 یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
10 آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم

 » بیشتر بخوانید...
 خم نیرنگ
 دلا منه قدم اصلا به نردبان مجاز
 اگر سرمست اگر مخمور باشم
 زن
 پیام
 بغداد همانست که دیدی و شنیدی
 بویی ز گردون می رسد با پرسش و دلداریی
 شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر
 باز شد در عاشقی بابی دگر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد
آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر
کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
از پای تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی
بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود
در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی
گر در سرت هوای وصال است حافظا
باید که خاک درگه اهل هنر شوی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *