+ - x
 » از همین شاعر
1 صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
2 صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
3 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
4 حسن تو همیشه در فزون باد
5 ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
6 من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
7 در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
8 بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
9 سلامی چو بوی خوش آشنایی
10 بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی

 » بیشتر بخوانید...
 برون کن کینه را از سینهٔ خویش
 اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد
 کندو
 ياد او خود بفزونی چو رسد ياد رود
 دوشیزگان شعرم اگر نیست برقع پوش
 ای بر سر بازارت صد خرقه به زناری
 چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو
 دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
 از اول امروز چو آشفته و مستیم
 نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟!

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
بوی یک رنگی از این نقش نمی آید خیز
دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی
سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن
ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی
دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر
از در عیش درآ و به ره عیب مپوی
شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار
بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی
روی جانان طلبی آینه را قابل ساز
ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی
گوش بگشای که بلبل به فغان می گوید
خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی
گفتی از حافظ ما بوی ریا می آید
آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *