+ - x
 » از همین شاعر
1 این روز ها و خون من و گردن از شما
2 قصه ی عشق
3 خزان
4 یک آسمان ابر پر از دود میشوم
5 جنازه های متحرک
6 یک جنون بی رقم، معتاد می سازد مرا
7 باور کن
8 مادر
9 گریه تلخ

 » بیشتر بخوانید...
 باز گردد عاقبت این در بلی
 آمد آن خواجه سیماترش
 میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسید
 ای جبرئیل از عشق تو اندر سما پا کوفته
 من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم
 جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
 به پیش باد تو ما همچو گردیم
 گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو
 خیال
 دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

عشق من با بهار آمده بود
با بهارا ن سبز و خرم شد
شاخه بگرفت بارور هم شد
دل من تا اسیر این غم شد
ناله ها کرد شاد و خرم شد
تا مرا این چه کار آمده بود

چه بهاری چه نو بهاری بود
نگه ام با نگاهی یاری بود
چشم یارم خمار آری بود
تا مرا با نگار کاری بود
این بهار بار بار آمده بود

دل من رازدا ر بلبل بود
زلف من هم طراز بلبل بود
تا مرا همنشین آن گل بود
شام تا صبح بدست من مل بود
مه من رازدار آمده بود

آسمانها چه صاف و آبی بود
باغها سبز و ارغوانی بود
کار من آنزمان شادی بود
عشق رانی و کامرانی بود
زهره با من کنار آمده بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *