+ - x
 » از همین شاعر
1 چو گل هر دم به بویت جامه در تن
2 دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
3 حسن تو همیشه در فزون باد
4 سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
5 صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
6 هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
7 همای اوج سعادت به دام ما افتد
8 هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد
9 دلم رمیده شد و غافلم من درویش
10 شراب لعل کش و روی مه جبینان بین

 » بیشتر بخوانید...
 بیا ای مونس جان های مستان
 لبخند در سکوت تو در بند می شود
 بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
 می خوردن و گرد نیکوان گردیدن
 رخصت نظاره ای گر می دهد جانان مرا
 فدیتتک یا ستی الناسیه
 آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست
 عرض مرا بخدمت آن سيمبر کنيد
 هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
 سپاس و شکر خدا را که بندها بگشاد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سحرگه ره روی در سرزمینی
همی گفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آن گه شود صاف
که در شیشه برآرد اربعینی
خدا زان خرقه بیزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستینی
مروت گر چه نامی بی نشان است
نیازی عرضه کن بر نازنینی
ثوابت باشد ای دارای خرمن
اگر رحمی کنی بر خوشه چینی
نمی بینم نشاط عیش در کس
نه درمان دلی نه درد دینی
درون ها تیره شد باشد که از غیب
چراغی برکند خلوت نشینی
گر انگشت سلیمانی نباشد
چه خاصیت دهد نقش نگینی
اگر چه رسم خوبان تندخوییست
چه باشد گر بسازد با غمینی
ره میخانه بنما تا بپرسم
مآل خویش را از پیش بینی
نه حافظ را حضور درس خلوت
نه دانشمند را علم الیقینی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *