+ - x
 » از همین شاعر
1 خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
2 خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
3 پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
4 تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
5 گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
6 صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
7 گر دست دهد خاک کف پای نگارم
8 مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
9 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
10 برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز

 » بیشتر بخوانید...
 آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
 دیدی که چه کرد آن پری رو
 ف ا ص ل ه
 کارم ز غمت به جان رسیدست
 دیده خون گشت و خون نمی خسبد
 هفدهم
 بانگ می زن ای منادی بر سر هر رسته ای
 عرض لشکر می دهد مر عاشقان را عشق یار
 گفتی که: « در چه کاری؟ » با تو چه کار ماند؟
 الا ای با د شبگیری پیام من به دلبر بر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سحرگه ره روی در سرزمینی
همی گفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آن گه شود صاف
که در شیشه برآرد اربعینی
خدا زان خرقه بیزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستینی
مروت گر چه نامی بی نشان است
نیازی عرضه کن بر نازنینی
ثوابت باشد ای دارای خرمن
اگر رحمی کنی بر خوشه چینی
نمی بینم نشاط عیش در کس
نه درمان دلی نه درد دینی
درون ها تیره شد باشد که از غیب
چراغی برکند خلوت نشینی
گر انگشت سلیمانی نباشد
چه خاصیت دهد نقش نگینی
اگر چه رسم خوبان تندخوییست
چه باشد گر بسازد با غمینی
ره میخانه بنما تا بپرسم
مآل خویش را از پیش بینی
نه حافظ را حضور درس خلوت
نه دانشمند را علم الیقینی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *