+ - x
 » از همین شاعر
1 پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
2 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
3 شراب لعل کش و روی مه جبینان بین
4 چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
5 خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
6 کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن
7 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
8 خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
9 جمالت آفتاب هر نظر باد
10 از سر کوی تو هر کو به ملالت برود

 » بیشتر بخوانید...
 فغان فغان که ببست آن نگار بار سفر
 ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی
 اندک اندک راه زد سیم و زرش
 صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
 زلزله
 در هر دشتی که لاله زاری بوده ست
 ز خاک من اگر گندم برآید
 به آن لبهای خندان کار دارم
 چون نبینم من جمالت صد جهان خود دیده گیر
 در وصالت چرا بیاموزم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند
قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی
رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی
دیده ما چو به امید تو دریاست چرا
به تفرج گذری بر لب دریا نکنی
نقل هر جور که از خلق کریمت کردند
قول صاحب غرضان است تو آن ها نکنی
بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد
از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی
حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر
که دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *