+ - x
 » از همین شاعر
1 نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
2 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
3 شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری
4 ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
5 گلبن عیش می دمد ساقی گلعذار کو
6 روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر
7 لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
8 بارها گفته ام و بار دگر می گویم
9 سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
10 دوش می آمد و رخساره برافروخته بود

 » بیشتر بخوانید...
 گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر
 ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
 بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
 در خانه خود یافتم از شاه نشانی
 رو رو که از این جهان گذشتی
 ای مبارک ز تو صبوح و صباح
 راز من
 گر نه ای دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز
 رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
 تو مردِ شهر پندار کجایی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی
شیرینتر از آنی به شکرخنده که گویم
ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی
تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه
هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی
صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام
چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی
گویی بدهم کامت و جانت بستانم
ترسم ندهی کامم و جانم بستانی
چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند
بیمار که دیده ست بدین سخت کمانی
چون اشک بیندازیش از دیده مردم
آن را که دمی از نظر خویش برانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *